تبليغاتX
آتیش پاره

ســـــــــــــــــــــــــــــــلام (دارم جیغ میزنما.می فهمی؟)
چه طورید همگی؟
خوبید یا نه؟
خوشید یا نه؟
سلامتید یا نه؟
احوالتون یا نه؟(فکر کنم این یا نه نداشته باشه)
چه خبرا؟(اول سلامتی رها.هوای خوب.مرگ خسی(خسرو)خسرو کیه؟شکیبایی دیگه.دیوانگی حجی.این خبر اخریه خیلی مهمه چند وقت پیش شنیدیم که حجی به خاطره رفتن به کلاس سفره ارایی دیوونه شد و ما چون رفقای الاف بودیم و به حجی ارادت داشتیم اونا به تیمارستون رسوندیم)
حالا یه خبر بدددد
وایییییییییییییییی گریه نکن هنوز که نگفتم
حول نشیدددددددد
دیگه نوبت ما هم شد
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه (این نعره بود)
نمی خوام که بمیرم ای کیو
نه بابا من هنوز سنم برای ازدواج کمه. کی قصد ازدواج داشت
میگم(چیا؟خبرا)
میخوام...
خود کشی نه
وبما تخته کنم
باشهههه
بسه
گریه نکن
حجی موهاتو نکن بهت توصیه کرده بودم در مورد موهات
خوب حالا میخوام از تک تکتون تشکر به عمل بیارم
اول حجی خانوم
ریــــــــــــــــــدی.سالی یه بار به وبه ما میسریدی و یه نظر میدادی.خاک تو سرت بی معرفت.با همه ی این خسیس بازی هات بازم مرســــــــــــــی.اما فکر نکن از شرم راحت میشیا میام تو وبت و رو این حسینا کم میکنم
دوم عسلی
چاکرتیم.خیلی باحال بودی.با نظرات خداییش حال کردم .
سوم فوضول بانو
تو هم دستت درد نکنه.ا بار بیشتر سر نزدی اما ترکوندی(قابل توجه حجی)
چهارم ابجی خودم یاسی
این بشر هر چی ازش بگیم کمه .خیلی نوکرتم و یه معذرت هم بهش بدهکارم
حالا میریم سراغ فرقون(همون عرفان خودمون.خودش میدونه به شما چه؟)
خیلی عصبی بود.ولی نظراش خوب بود.باحال مینوشت.خیلی شبیه کریستین بود.
رها خانومی (خودما که نمی گم ابجی دو قلوما)
رها خانومی همه میدونن من از تو  خوشگلترم پس دیگه کوتاه بیا
حالا محمد جواد
پسر باحالی بود شر بودو نظراتش کف بر
داش حمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید
چاکرتیم.خیلی معرفت داشتی دقیقا نمی دونم چند وقته که به وبم میسری اما ای ول داری
شهاب
خیلی کم میسریدی ولی مرام داشتی
سرشناس
مرجان خانوم می خواستی هویتت فاش نشه ولی من به همه میگم خیلی باحالی دختر
رهگذر
اخر نفهمیدیم تو دختری یا پسر اما هر چی بودی نوکرتم
امید تنها
نوکرتیم.داداش خیلی باحال بودی
کامی جون
خیلی باحالـــــــــــــــــــــــــــــــــــی.این گل بارونت منا اخر میکشه
و اخر اقا عباس
خیلی با هم کل کل کردیم اما هیچ وقت کم نیوردی.خیلی باادبی.ای ول

 

بچه ها اگه خوبی بدی از ما دیدید دیگه دیدید چی کارش میشه کرد.دوستون دارم.دلم براتون تنگ میشه...

راستی میتونید ایدیما اد کنید.

raha_atishpareh_16

دیگه

bye for always

اینم اخرین کارمه (هر وقت دیدیش یادم بیوفتی ها .من خیلی وقته روش کار

 کردما)

برای شما......

 

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:16 نويسنده رها |

سلام به رفقای لوتی.بعد قرنا دوباره اپیدم اما این دفعه با یک داستان.....داستان سه تا ابجی به نام صغری سکینه و صنم

تا اخر بخونید و نظر یادتون نره(کمتر از ۱۰ تا نشه)

روزی روزگاری ۳ تا خواهر بودن که همش تو خیابونا الاف میگشتن و خیابونا را متر میکردن.وقتی شهرداری میخواست کاری بکنه میومد سراغ اینا و اندازه ی خیابونا را از اونا میپرسید.دخترای شهر میومدن و از اونا امار پسرا را میگرفتن. این سه تا خواهرخیلی بد شانس.خاک تو سر و بدبخت و ستم تو سر بودن.هر وقت میرفتن تو خیابون تا میومدن پسرا را مسخره کنن و کارای جلف بکنن باباشون اونا را میدید و مینداختشون تو ماشین و راست میبردشون دم در خونه.

اونا شاد بودن تا اینکه......

تابستون فرا رسید و بدبختی و فلاکت مثل کنه چسبید بهشون و دیگه ولشون نکرد.اونا اول تصمیم گرفتن که برن کلاس ویندوز تو  جهاد دانشگاهی (جهاد دانشگاهی از خونشون دور بود و میتونستن ولو شن تو خیابونا)اما وای مگه ننه ی گذاشت جفت پاشو کرد تو یه کفش و گفت الا و بلا باید بری کلاس سفره ارایی که اگه پس فردا یکی خواست بگیرتتون یه هنری داشته باشید.(حالا کی میومد اینا را بگیره)خلاصه دخترا گریه کردن خودشونا زدن لباساشونا پاره کردن تهدید به خود کشی کردن.حالا چرا این کارا را کردن به خاطر این بود که چند تا دوست خفن داشتن که اگه میفهمیدن تا اخر عمر این کلاسه را  میزدن تو سرشون .

بالاخره ننه ی اونا را برد و ثبت نام کرد.روز اول فرا رسید اونا رفتن سر کلاس و دیدن که هر چی زنه اومده و فقط اینا دخترن.حتی دبیرشون بهشون گفت:شما مدرسه میرید یا ترک تحصیل کردید..روز اول با پیاز براشون چیز درست کرد.اونا فقط میخندیدن و مسخره میکردن.خلاصه فقط یا میزدشون یاپرتشون میکرد بیرون.ولی اونا خیلی استعداد داشتن و هر چی درست میکردن بهتر از همه میشد.بعد از کلاس ولو میشدن تو خیابون و میرفتن پیراشکی میخریدن و تو کوچه (برای اینکه هیچ کسی نبیندشون)اون پیراشکیا را میخوردن...

بین این ابجیا یکیشون خیلی خسیس بود.وقتی میخواست دعوت کنه اونا را به یک ابمیوه ۱۰۰ تومنی دعوت میکرد و اون دومیه اصلا هیچی نمی خرید و اون اولیه سال به سال یه چیز میگرفت.خلاصه فقط از مردم میکشیدن و میزدن به بدن....

اونا خیلی شل بودن وقتی میخواستن از خیابون رد بشن انقدر جیغ و داد میکردن که ماشینا نگه میداشتن تا اونا رد بشن.بالاخره بعد از سه ساعت میرفتن خونه و میوفتادن روی این کامپیوتر و با اون کشتی میگرفتن...

 تا اینکه معلمه گفت برای جلسه ی بعد هندونه بیاریدو اونا....

رفقا این داستان ادامه دارد بعدا بقیشا میگم براتون...

 

چند تا عکس تو ادامه مطلبه.حتما بسرید.جالبا


ادامه مطلب

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:52 نويسنده رها |

سلام رفیقای باحال و بامرام و با صفا خوشگل و بی حال و خر و سگ و

نخواستنی و..... (برای بچه بده)

خواهر و داداشام چطورن؟

انشالا که در زیر سایه ی رها خانوم گل و گلاب و مهربون سالها رنج

بکشید و دق مرگ بشین

میدونم که الان خیلی خوشحالید چرا؟خوب معلومه دیگه..بعد از قرن ها

اپ کردم....

خوب زیادی ذوق زده نشید چون تازه اومدم تا بترکونم.

البته به نظرات خوشگلتون نیاز دارمااااااااااااااااا

حالا بریم سراغ یه عکس

بزن بریم

.

.

.

+ تاريخ شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:30 نويسنده رها |

آن سوي پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر۱ ساعت روي تختش بنشيند

تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد .

 آنها ساعت ها با يكديگرصحبت مي كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سر بازي ي تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند

هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد

 براي هم اتاقيش توصيف مي كرد.

بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه ميگرفت

 مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز

 مي شد مي گفت. اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردن و

 كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم

 بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد

مرد ديگر كه نمي توانست آنها را

 ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي ميكرد. روزها و هفته ها سپري شد

 . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورد ه بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش

 از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند مرد ديگر تقاضا كرد كه او را

به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترک كرد .آن مرد به آرامي و با درد

 بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيباييهاي بيرون را

 با چشمان خودش ببيند.هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد مرد پرستار را

 صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند؟

پرستار پاسخ داد : چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نميتوانست اين ديوار را هم ببيند شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد

 

 

يك ساعت ويژه

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود

 سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟پدر : بله حتمأ. چه سئوالي؟

بپسر : بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول ميگيريد؟

مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي ميكني؟

فقط مي خواهم بدانم. اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار .پسر كوچك در حالي

كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت: ميشود ۱0 دلار به من قرض بدهيد ؟

 مرد عصباني شد و گفت : ا گر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي

 خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو

 فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين

 رفتارهاي كودكانه وقت ندارم .پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست .مرد نشست

 و باز هم عصباني تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من

چنين سئوالاتي كند؟بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسركوچكش

 خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده ك او براي خريدنش به ۱۰ دلار

 نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند

.مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. خوابي پسرم ؟پسر پاسخ داد :نه پدر ، بيدارم.

من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه

ناراحت يهايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته بودي.پسر كوچولو نشست ،

 خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده

 در آورد. مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد

 و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار دارم.

آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

 من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم

 

 

برای خوندن داستان حسنی روی ادامه مطلب کلیک کنید

راستی به وبه دو نفره ما(ریحون و رها)یه سری بزنیدا

2r-terkoondan

یه وبه باحاله دو نفرس.اخرشه.اگه نری نصف عمرت بر فناس


ادامه مطلب

+ تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:15 نويسنده رها |

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بالاخره ما هم اپیدیم از صدقه سر کارت ریحان

مرسی ریحان خانوم دستت طلا

جبران میکنم (اما خودت میدونی که رشوه بود)

حالا بریم سراغ عکسسسسسسسسسسسسسسسسس

خودم که دیوونه ی این عکسم شما چی؟

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:59 نويسنده رها |

این عکس تقدیم به  اقا مهرداد گل

 

 

+ تاريخ یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:7 نويسنده رها |

سلام رفیقااااااااااااااااااااااااااااا

خوبین؟ بابا .داداش. پسر عمه . پسر عمو .پسر دایی .پسر خاله

پسر همسایه . دوستای داداشت همه خوبن؟

چه خبر؟سلامتی دلبر و دوره ی رهبر

سال نو مبارکککککککککککککککککککککک

یه تبریک مخصوص برای ریحان-سوته دل-مهرداد-الناز-نازنین-magic-boy-مازیار-رضا-افتاب خواهری گلمممممم

داداش حمید-احسان- امید و دوستان اتیش پاره ی دیگم

سال ۸۶ که برای من سال خیلی توپی بود برای شما چی؟

امیدوارم سال ۸۷ هم خوب باشه

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:51 نويسنده رها |

 

به در خواست شدید سوتی خان این عکس را گذاشتم

سوتی تقدیم به تو  (چون خیلی دوست داشتی گذاشتم)

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 19:58 نويسنده رها |

طرز تهیه ی سوسک:

اگر در شرایطی سخت مجبور باشید سوسک بخورید...چه طور درست اش می کنید؟

۱.اونو آب پز می کنید چون نمی خواید ویتامین هاش از بین بره....!

۲.ابتدا چشای سوسکه رو در می یارید..تا نبینه دارین اونو می خورید...! سپس چشای خودتونو می بندین تا نبینین دارین سوسک می خورین!!

۳.كله ...بال ها....پاها و دستاشو می کندین ، بعد قورتش میدین !( حالا خام یا کبابی فرقی نمی کنه) !!!

۴.شكمشو خالی می کنین، بعد سرخ می کنین، و اطرافشو کلی تزئین می کنین تا قیافه نحسش زیاد جلب توجه نکنه...! اونوقت با سس قارچ و نوشابه میل می کنید!!!

۵.می ذارینش تو کاغذ بعد مچاله میکنید و با آرامش تمام اونو قورتش میدین ... !!

( روش دخترونه ) !!!!!!

۶.چون خیلی راحت طلب هستین ، همونجوری لای دندوناتون له اش میکنید

( روش پسرونه ) !!!!!!!!

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:44 نويسنده رها |

دختركوچكی از من پرسيد:
پنج وارونه چه معنادارد؟
من به او خنديدم.
كمی آزرده و حيرتزده گفت:
روي ديوار و درختان ديدم.
باز هم خنديدم.
گفت: ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه ،
پنج وارونه به مينو ميداد.
آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم:
بعدها وقتي بارش بي وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بی گمان می‌فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد!

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:24 نويسنده رها |

سیر تکاملی دخترا:

سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
 سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...
سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...

-

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...

- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:33 نويسنده رها |

نگرانم!بی خیالم ! نمی دونم چه وضعی دارم! اصلا نمی فهمم چه موضعی در برابر زندگی

دارم.شادم ! غمگینم ! تحمل می کنم ! می خوام باشم؟! نمی خوام؟! عجیبه که هیچ چیزی

واسه خوشحال شدن ندارم!عجیبه که عجیب احساس پوچی می کنم!

به آینده مثل یه حباب تو خالی نگاه می کنم .با اینکه همه مطمئنیم بالاخره می ترکه.باز هم

محو زیبائیش میشیم و عجیبه که اون فقط تصویر ما رو منعکس می کنه! یعنی تمام این مدت

ما محو خودمون بودیم!همین!زندگی همینه باور کن!

خدای من! چی رو می خوای تو این دنیای لعنتی بهم ثابت کنی؟! عشق یا ضد عشق؟!

می دونی دیگه چیزی برام نمونده. اما همین باقیمونده ی احساسم رو بهت تقدیم

می کنم.مثل یه هدیه ازم قبول کن.چون با ارزش تر از احساسم که به پاکیش شک ندارم

چیزی نیست که لایق تو باشه...اما منو ببر!به اونجا که تو هستی.

جای خالیت رو اینجا خیلی احساس می کنم.بعضی وقتها فکر می کنم نکنه اصلا نباشی!

خدایا منو تنها نذار!

منو تصور کن!!!

با یه پیرهن سفید با موهای پریشون و لبخندی به لب رو نقطه ی اوج یه صخره ی رو به دریا...

منو ببر...

آمادگی پرواز رو دارم.............................

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:40 نويسنده رها |

 

 

قدرم را بدان می دانم روزی فرا می رسد که حسرت روزهای با هم بودنمان را بکشی... می دانم پشیمان خواهی شد از اینکه یک قلب عاشق را شکستی ! می رسد روزی که با چشمهای خیس روزی صدها بار متنهایی که به عشق تو نوشتم را بخوانی و قدر آن لحظه که با من بودی را بدانی.... می دانم پشیمان می شوی ! دیگر کسی مانند من در قلبت متولد نخواهد شد ... مانند من دیگر کسی نیست که دیوانه وار عاشق تو باشد و تو را از ته دل دوست داشته باشد! قدرم را ندانستی ای بی وفا.... آن زمان قدر مرا خواهی دانست که دیگر نمی توانی مرا ببینی و آن زمان برایت یک گمشده خواهم بود.... مانند من دیگر کسی در زندگی ات نخواهی دید ، کسی که شب و روز به یاد تو هست و از غم نبودنت چشمهایش لحظه به لحظه بارانی است.... می دانم روزی فرا می رسد که برای یافتنم به کهکشانها نیز سفر خواهی کرد ! می دانم روزی فرا می رسد که با خود می گویی ای کاش که قلبش را زیر پاهایم له نکرده بودم ، ای کاش قدر آن اشکهایی که برایم می ریخت را می دانستم! من می روم تا قدرم را بدانی ، تا هستم و عاشقت هستم و هنوز هم دیوانه وار تو را دوست دارم مرا باور نمی کنی ، اما لحظه ای که می روم و دیگر هیچ نام و نشانی از من نیست پشیمان می شوی که چرا قلب عاشقم را باور نکردی! می روم تا معنای عشق را بفهمی و بدانی که از ته دل عاشقت بودم .... می روم تا یک بی وفا مثل خودت به زندگی ات بیاید و قلبت را بشکند و تو را تنها بگذارد! آن زمان است که معنای تنهایی را خواهی فهمید! می رسد آن روزی که برای یافتنم از هفت دریا و هفت آسمان بگذری! افسوس که آن روز دیگر قلبم برای تو نیست ، عاشق تو نیست .... تا هستم ، عاشقت هستم و دوستت دارم مرا باور کن ، تا پرستویی نیامده و مرا همراه با خود نبرده است مرا درک کن که اگر رفتم دیگر نخواهم آمد آن لحظه است که خواهی فهمید من چقدر تو را دوست داشته ام .... تا هستم مرا باور کن زیرا اگر رفتم دیگر مرا نخواهی دید! امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست.... فردا که میایی به سراغم ، نفسی نیست

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:33 نويسنده رها |

 

مي دوني؟ يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد
..
تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي
..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي
..
بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي
...
بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن
..
يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن
..
مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع
..
يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم
..
تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم
..
نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد
..
نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي
..
من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش
..
حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم
..
محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت
.
مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم
..
چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم
..
مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟

 

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:36 نويسنده رها |

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 14:32 نويسنده رها |

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 14:24 نويسنده رها |

+ تاريخ شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:2 نويسنده رها |

اين شعر توسط يک بچه آفريقايی نوشته شده و

استدلال شگفت انگيزی داره!!! حتما بخونيد

 

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم،

سياهم


وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم،

سياهم


وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم،

هنوزم سياهم


و تو، آدم سفيد


وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ

ميشي، سفيدي

 
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت

ميشه، آبي اي


وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي،

سبزي


و وقتي مي ميري، خاکستري اي

 

و تو به من میگی رنگین پوست؟


 

+ تاريخ شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 18:58 نويسنده رها |

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،

 با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز

 جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش

گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين

پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان

 لرزان نامه رو خوند.

پدر عزيزم


با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من

 مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون

 مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو

 بگيرم. من احساسات واقعي رو با استیسی پيدا

کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو

 اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش،

 خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و

 به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط

 احساسات نيست، پدر. اون حامله است.

استیسی به من گفت ما مي تونيم شاد و

 خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و

کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي

مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.

 استیسی چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد

 که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما

اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با

کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي

 تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز

 پيدا کنه، و استیسی بهتر بشه. اون لياقتش رو

 داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم

 چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که

براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني

نوه هاي زيادت رو ببيني


با عشق

پسرت

 
John


پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي

نيست، من بالا هستم تو خونه . فقط مي خواستم

 بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم

هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه

+ تاريخ شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:50 نويسنده رها |

+ تاريخ شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:49 نويسنده رها |

سياست يعني چي ؟


يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه :

پدرجان ! لطفا براي من بگين سياست يعني چي ؟

پدرش فکري مي کنه و مي گه :

بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي .

من حکومت هستم ، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم .

مامانت دولت هست ، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه .

کلفت ما ملت مستضعف و پابرهنه هست ، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره .

تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي .

داداش کوچيکت هم که دو سالش هست ، نسل آينده است .

اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني .

پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش از خواب مي پره .

مي ره به اتاق برادرکوچکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي ... خودش دست و پا مي زنه .

مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هرکاري مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه .

مي ره توي اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه ، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و ...

پسر کوچولو مي ره و سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه .

فردا صبح باباش ازش مي پرسه :

پسرم ! فهميدي سياست چيست ؟

پسر مي گه :

بله پدر ، ديشب فهميدم که سياست چي هست . سياست يعني اينکه حکومت ، ترتيب ملت

مستضعف و پابرهنه رو مي ده ، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر ، هر کاري مي

کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه ، در حالي که نسل آينده داره توي ... خودش دست و پا مي زنه .

 

+ تاريخ دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:9 نويسنده رها |

۱ـ روش کوزه ایی : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .

۲ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن میکنی شکلات بین مردم تقسیم میکنی تا مرد آرزوهات بیاد. نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع میتونین فانوس هم روشن کنین .

۳ـ روش سوسکی : بخاطر ترس از یه سوسک که حتی میتونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم میپری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه . نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .

۴ـ روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده میکنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی میکنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه . نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه !

۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس میشی بلاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی . نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین.

۶ ـ روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که میتونی شرکت میکنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه . نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.

۷ـ روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت میکنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بلاخره یه شوهر گیرت بیاد . نتیجه گیری : التماس دعا خواهر .

۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر میداری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک میکنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب میکنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی . نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین

۹ ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو میگیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (سانسور ) میگیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:47 نويسنده رها |

 

تقدیم به باران جونم.

+ تاريخ جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 10:24 نويسنده رها |

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:33 نويسنده رها |

تیپ توپ 2

+ تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:30 نويسنده رها |

 

+ تاريخ جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 10:33 نويسنده رها |

 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم. يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم.

و شما دوست عزیز یادتون باشه نظر بدین چون اگه نظر ندین دلم میشکنه...

+ تاريخ جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:32 نويسنده رها |

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند

 

 

+ تاريخ جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:6 نويسنده رها |

برای خوندن مطالب باحال بیا توووووووووووووووو.الهی فداتون بشم نظر یادتون نره

بوووووووووووووووووووووق !
- مستقيم ؟
- کجا حاج خانوم ؟
- مستقيم ميدون ولی عصر !
- بيا بالا ...

يه خانوم چادری با پسرش سوار ميشن ...
ميشينن عقب ... يه
خانوم هم ميشينه پهلوشون ... دوتا آقا هم رو صندلی جلو ...

- مامان من بستنی ميخوام ...
- پسرم من که ۱ ساعت پيش برات بستنی خريدم ....
- نه خيرم ! من بسسستنی میخوام !!!
- عزيزم بهونه نگير الان ميريم خونه ....
- مامان اگه برام
بستنی نخری رفتيم خونه به بابا ميگم ديشب چی کار کردی !
- پسرم بزار پياده شديم برات بستنی ميخرم ...
- نه من الان بستنی ميخوام !!!
- آخه الان که نميشه يه کمی صبر کن ...
- من الان الان ميخوام ! ااااار اااااااار !
- حالا که اينجور شد اصلا نميخرم ....
- باشه منم به بابا ميگم ديشب جلوی مهمونا گوزيدی !

يه دفه همه با هم بر ميگردن و اين زن بدبختو نگاه ميکنن و ميخندن ...
زن بيچاره هم از شدت خجالت شيش تا رنگ عوض ميکنه و به راننده ميگه نگه دارين ...
ماشين هنوز واينستاده بود که خانوم دست بچشو ميگيره و ميخواد از ماشين پياده شه که
يه موتوری مياد ميزنه در عقب ماشينو ميکنه ....

راننده هم شاکی پياده ميشه وسط خيابون داد ميزنه :

- آخه خواهر من ! منم ميگوزم ! شمام ميگوزی ! همه ميگوزن ! اين دليل نميشه که شما برينی به ماشين من ....

 


ادامه مطلب

+ تاريخ پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:7 نويسنده رها |

Just Another Myspace Graphics

More Graphics Comment justAMG.